داستان زندگی جوان تحصیل کرده رودباری

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب


بهترین سرگذشت یک جوان تحصیل کرده رودباری⏬


⏮تا کلاس پنجم تو روستا درسوم خوندم. دگه راهنمایی نداشت.خونه ای قومی تو روستایی نزیک شهر اسلام آوا هستر.باوا گفتی بره درست بخون مث مو بیسواد نباش که حتی اسموم بلد نهم بنویسوم.تنها کسی که ای روستا خمون رو راهنمایی توی شهر اسلام آوا درس بخونه .مون هستم..بالاخره شروع به درس خوندن دوره راهنماییم که.. یادمن یه روزی باوا قرار هستر. پول بیاره بدهه ای مو.توی خونه فقط 2000تومن پول بیشتر نهر.یهه اسلام آوا پول قرض کنه بدهه ای مو. که گیری نیه.مو هم پول نداشتم بدهم کرایه برم... ⏮خونه ی قومم.حیرون اروم.که زنگ آخر معاون مدرسه شهید رجایی صدایی زه. بیا کارت داروم.روتم پیش معاون که دیستم 2000تومن پولی دا.گو پدرت آورده.گفت پول بیشتر گیرش نیومده.آ رو خیلی دلم گه. تا هنوزن که 13 سال اگذشتنه. بازم ایه خاطره یادمن.باوا تمام پولی که تو خونه داشت و دگه تو خونه نه پول و نه خرجی هستر. بی مونی یاورد.خاطره زیادن سرتون درد نایاروم...
⏮ بالاخره دیپلومم گه و وارد دانشگاه جیرفت بودوم.ترم یک مث ندید بدیدون گذشت. ای ترم 2 دگه تو دانشگاه جدی بودیم و دگه همه چی عادی هستر.. که بسوزه باوای عشق که دل ماش لرزند و بونی دا..یه دختر باحجاب و سنگین که جیرفتی هستر دل ماش لرزند و تکه تکه ای که.دگه زیر و زبر بودروم.که بالاخره یه رابطوم پیدا که و فرستادوم جلو بی خاستگاری..آ بنده خدا گفتر که.مشکلی نیست بیاد یه ساعت قبل از کلاس روز دوشنبه با هم دیگر حرف بزنیم...
⏮حالا یکی نی ای مو بگره.یکسره تو خیالات اروم. هیچی ما دوشنبه روتیم و دیستوم تو کلاس منتظرن. روتوم جلو سلاموم که و روی صندلیه نشتوم...الان قفلوم. هیچه ناتاهوم بگوم.کلا زبون فارسی یادوم رفتر. بالاخره به هر بدبختی هستر. حرفون خودوم زد آ بنده خدا گفتی.شما الان دارید درس میخونید. سربازی نرفتید. جایی هم مشغول بکار نیستید..منم تا الان فکرم آزاد بوده بکسی فکر نمیکردم...
⏮مو سرخ بودم بعد سیاه بودم بعد سفید بودم و هی رنگوم عوض بو و بالاخره دوشنبه تموم بو .و روتیم سر کلاس..یه سال گذشت. تو ایه یه سال مو دگه حال خودوم نادونست و دیوانه وار عاشقروم .شب و روزوم تو فکر ایه معشوق هستروم.اصن ناتاهستوم بیام روبار.. دلوم جیرفتر.بالاخره خدا رحمیش یه و دختره به طور نامحسوس به یکش گفتر. که من از فلانی خوشم اومده...
⏮مونم ای خدام هستر..مث یه مرد روتوم جلو و شرایط خودوم و خانوادم گفت..آ بنده خدا رفتر و همراه خانوادش گفته که یه خواستگار برام اومده از همکلاسیام. که پسر خوب. با شخصیت.نماز خون.که رودباری هستن و...که باواش شدید مخالفت اکنه.گفتر که غریبن. و تا چند ماه هر کاریشون که راضی نبو.و نبو که نبو.(الان که فکری اکنم واقعا باواش حق داشت )و دانشگاه به هر بدبختی هستر تموم بو...
⏮ و مو روتم خدمت. و همه چی تموم بو.دگه هیچی ناگوم که تمام خاطرات جلو چشمن.الان بعد ای پنج سال که اگذشتنه هر وقت جیرفت ارم...نای برگشت به روبار نداروم...الان جیرفت مثل شهر خودم روبار دوستی داروم...بگذریم🚶🚶🚶

◀️2 سال پیش خدمتوم تموم که و هر چی دنبال کار گشتم پیدا نبو که نبو.الان مثل پیرمردون تو خونه کفتوم و کاریم نه بلدوم ونه اتاهوم انجام بدهون.الان فقط یه لیسانس و کارت پایان خدمت از زندگی سهم مو بوده.. که امروزه هیچ جا درد ناخورن..دگه ناتاهی نه جواب پدری بدهی نه جواب قومی بدهی که اپرسن بیچه بیکاری..اصلا از زندگیت خسته بودی پیر بودی..😔

ایه داستان واقعی و یکی از داستان های چند هزار تحصیل کرده روبارین که بیکارن..و گناهی هم ندارن که تو شرایط سخت روبار درسشون خوند .و الان نتیجه زحمتشون ندید😒

👈داستانوم به زبون محلی نوشت که یادمون بمونه ما روباریم و زبونمون خاصن 🙌

دم همتون گرم که داستانتون خوند.👇
🔻منبع:رودبارجنوب

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 19:46